حكمت ها و اندرزها 2
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا
براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده
بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش
با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به
هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه
يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان
داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب
خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من
ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي
موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني
كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد
بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت.
اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام
يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره
مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در
نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه
دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود
، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ،
موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه
زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا
بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ،
وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند
روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن
همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن
تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما
هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت
و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور
شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها
مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ،
در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود
در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين
، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان
دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
The following pictures are of the same place but taken under different seasons!!
(be sure to scroll on past the last)
عکس های زیر از یک منظره و در فصل های مختلف گرفته شده است



Lessons on Life
There was a man who had four sons. He wanted his sons to learn not to
judge things too quickly. So he sent them each on a quest, in turn, to go
and look at a pear tree that was a great distance away.
The first son went in the winter, the second in the spring, the third in
summer, and the youngest son in the fall.
When they had all gone and come back, he called them together to
describe what they had seen.
The first son said that the tree was ugly, bent, and twisted.
The second son said no it was covered with green buds and full of promise.
The third son disagreed; he said it was laden with blossoms that smelled
so sweet and looked so beautiful, it was the most graceful thing he had
ever seen.
The last son disagreed with all of them; he said it was ripe and drooping
with fruit, full of life and fulfillment.
The man then explained to his sons that they were all right, because
they had each seen but only one season in the tree's life.
He told them that you cannot judge a tree, or a person, by only one
season, and that the essence of who they are and the pleasure, joy,
and love that come from that life can only be measured at the end,
when all the seasons are up.
If you give up when it's winter, you will miss the promise of your spring,
the beauty of your summer, fulfillment of your fall.
Moral:
Don't let the pain of one season destroy the joy of all the rest.
Don't judge life by one difficult season.
Persevere through the difficult patches and better times are sure to
come some time or later.
HAPPY BUDDIES DAY
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفت پيری مر طبيبی را که من
در زحيرم از دماغ خويشتن
گفت از پيريست آن ضعف دماغ
گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ
گفت از پيری است ای شيخ قديم
گفت پشتم درد می آيد عظيم
گفت از پيری است ای شيخ نزار
گفت هرچه می خورم نبود گوار
گفت ضعف معده هم ازپيری است
گفت وقت دم مرا دم گيری است
گفت آری انقطاع دم بود
چون رسد پيری دوصد علت شود
گفت کم شد شهوتم يکبارگی
گفت کز پيری است اين بيچارگی
گفت پايم سست شد وز ره بماند
گفت کز پيری است در کنجت نشاند
گفت پشتم چون کمانی شد دوتا
گفت کز پيری است اين رنج و عنا
گفت ای احمق بر اين بردوختی
از طبيبی تو همين آموختی
ای مدمغ عقلت اين دانش نداد
که خدا هردردرادرمان نهاد
پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت
وین غضب وین خشم هم از پیری استچون همه اعضاء و اجزا شد نحیف
خویشتن داری و صبرت شد ضعیف
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند .دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.
زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.
حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.
بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.
<<این داستان توسط ايتالو کالوينو، نویسنده ی معاصر ایتالیایی نوشته شده است
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاو ما ما مي كردگوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كردو همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك
مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين
و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات
جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هرگز در پی كسي نباش كه با او زندگي كني،
بدنبال كسي باش كه بدون او نتوانی زندگي كني
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------